سلولهایم از هم دانه دانه
سراغ ترا می گیرند
دستم از صورتم می پرسد
نمی دانی کجا رفته؟
پایم می گوید
می روم الان دنبالش
ول می کند یکهو
یادش می آید
به پایم می گویم
خیلی دور است
خیلی دور
خسته می شوید ها
همینجا بنشینیم؟
چشمهایم
این چیزها اصلا
حالیشان نمی شود
بهانه می گیرند

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه وازه کوتاه او دیگر دوستم ندارد.
............
چشمهايم مدتهاست كه خيس مانده است
گريههای ديشب من
بغض امروزم
همه تقصير توست
با يك دروغ
بنيان مرا از هم پاشيدی
چه بیرحمانه مرا شكستی
گناهت بخشيدنی است
ولی دروغت هرگز
روزی خداوند بين ما قضاوت خواهد كرد
شايد در آن هنگام چشمهايت ببينند
كه ماهیهای عاشق هيچگاه دروغ نمیگويند
و بفهمی كه من دوستت میداشتم
چيزی كه هيچگاه باور نكردی
و برای تو دوست داشتن چيزی جز تظاهر نبود
میگريم برای خودم
برای سادگی و حماقتم
كاش در خوابی آرام
روح شكستهام از اين جسم رها میشد.

حسرت
کاشکی اون لحظه آخر ، اشکامو تو دیده بودی که شاید دلت می سوختو حالا تو نرفته بودی ، حالا بی تو پردردم ، پرتردیدمو وحشت ، بی تو بودن خیلی تلخه مثه مرگه توی غربت ، همه شبهای بی تو ، اشک حسرت تو چشامه ، من که باورم نمی شه ، شایدم خوابی باهامه ! می دونم برنمی گردی می دونم دوستم نداری ، تو همیشه دوری از من من خزونم تو بهاری ، کاشکی هر لحظه که نیستی ببینی چقدر ضعیفم که شاید دلت بسوزه واسه این قلب نحیفم ، بی تو بودن مثل مرگه مثل مردن توی خوابه ، عزیزم تنهایی سخته مثل عشق بی جوابه اما تو رفتی و حالا دیگه هیچکی رو ندارم ، مثل ابرای بهاری شب و روز دارم می بارم ، می دونم عشقت بزرگه حتی از سرم زیاده ، می دونم دلم کوچیکه طاقت درد و نداره ، اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره ، رفتی اما تا همیشه دل بهونتو می گیره ، بی وفائی اما قلبم همیشه واست میمیره .

کاش سر نوشت جز این مینوشت
دوستای من اینجا دیگه آپ نمیشه ممنونم از همتون خیلی تو این مدت کمکم کردید
بای![]()
دوباره روح سرگردان و سرد مرگ.،
دوباره تازیا نه های بیرحم و بلورین تگرگ ،
دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ.
تکرار کنند قصه های تلخو روز های نامیدی مرا...
روح من دیگر مسخ هر چه نور، هرچه شور وهرچه شعور.
چه عذابی بود آ نروز...
آ نروز که : بر میداشتند پنجرهای دلم را و بر جای آن می کشیدند...
دیواری ضخیم از آجرهای تردید و اظطراب، تا مباد ا کلبه دلم را ...
کلبه خالی از عشقو مملو از تنهاییم را...!
کورسوی نور امید روشن کند.!؟
دیگر ز امید نا امیدم.
دیگر شسته ا ند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من ،.
در افکارم باران نیست،رود نیست...
ترانه و سرود نیست ،.
بردند ز من غرور را...
سرور را ،شعر و احساس و شعور را ،.
کشتند در من زندگی را...
عشق را ، بندگی را ،.
در سینه ام مدفون کرد ند...
اجساد نا کام، امال و ارزوهایم را ،.
باز شب آمد تا ...!؟
![]()
سلام دیگه چیزی نمونده که سیاوش برگرده
منم منتظرم خداکنه
هرچی زود تر برگرده یکی
از دوس جونای مهربون سیاوش خاطرات سیاوشو تو وبلاگش زنده کرده
سولماز جان (بغض خاموش) ممنون ![]()
عشق تو
چشمهای تو
صدای مهربان تو...
قلبم را به بند کشیدهاند!
...و آغوش تو
دستان نرم و لطیف تو...
خواب شیرین نیمهشبهایم شدهاند!
یگانه آرزوی من!
هدیهی خداوندی من!
چشمان تو
تمام دنیای من است...
بگذار تا همیشه اسیر چشمانت بمانم!
نازنینم!
پیکر سرد و نحیفم را
عاشقانه در آغوش گیر...
با بوسهای جاودانهام کن!
و روی برگ سرنوشتم بنویس
به جرم عشق
محکوم به حبس ابد!

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را

وقتی که عشق را در چشمانت خواندم وقتی که حقیقت را در وجودت یافتم
وقتی که دوباره با صدای لطیفت اسمم را صدا زدی تمام کینه ها و تاریکی ها
از قلبم راهی شد ند و محبت تو جای آن را گرفت . وجود تو بهاری دوباره
و صدایت آرامشی برای قلب زخم خورده ام بود و تو نگذاشتی در مرداب
تنهایی غرق شوم .شمع دوستی را روشن کن و بگذار من پروانه وار
گردت بگردم که بی حضورت زندگی زندان من است


