چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم دوستت دارم
![]()
کاش انتظار پايانی داشت تا من مي توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگيرم و برای آخرين
بار بر آن بوسه زنم...
ای کاش انتظار پايانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگيرم و برای آخرين بار وجودت را حس کنم...
ای کاش انتظار پايانی داشت تا من در آغوش تو ميمردم ...ای کاش اين انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از ديدار تو سر ميدادم...
ای کاش انتظار پايانی داشت تا من برای آخرين بار غرق در نگاه پر محبتت ميشدم... ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در اين غربت تنهايی غرق نميشدم...
ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا مي توانستم برای آخرين بار گل رويت را ببينم... ای کاش مي توانستم سر رو شانه هايت بگذارم و اشک شرم و پشيمانی را در دامانت بريزم...
ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم تو را ببينم و دستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم...
ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من برای آخرين بارنوای عاشقانه را از ديدار تو سر ميدادم و با فريادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فرياد ميزدم...
ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم برای آخرين بار تو را در کلبه ی قلبم حس کنم ...
ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم برای آخرين بار بر پيشانی تو بوسه عشق زنم و آنگاه بميرم ... ای کاش... ای کاش
![]()
![]()
![]()
امروز همه ی عاشقان را رها کردم و به سوی تنهایی پر کشیدم امروز قلب های
تکه تکه ی عاشقان برایم گریستند و چشمانم از خیسی اشکانم پر شد امروز گل
سرخم را پرپر کردم تا نشانی از عشق نماند . شقایق ها را دسته دسته از باغ
مهربانی برچیدم و در غم تنهایی ام گریستم .
امروز غروبی آمد و عشق را با خود برد و طلوع غریبی را برایم آورد .
امروز تنهایی را بر گریبان خواهم انداخت و به سوی حقیقت پیش خواهم رفت .
امروز گل مهربانیم را ترک خواهم کرد
![]()
![]()
![]()

سلام یه عالمه غصه من اینجا دارم دق میکنم سیاوش جونم خوش میگذرونه ولی عیبی نداره همیشه خوش باشه منم خوشحالم ولی این دفعه که اومد کلی تو حالم زد
به اعتماد دستی مهربان همان اسطوره ی ناپیدای قلبم
بی محابا به عمق شب تاختم
تاختم تادر انتهای بی انتهای عشقت گم شوم
تا کجا رفتم ندانم
چه کردن ها و شنیدن ها و دیدن ها هم بماند
فقط به یک باور رسیدم
که شبم بی تو فردایی نداره ...
لحظه های پریشانیم را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز را سر میدهند نجوایی نیلی بخشم ، با خاطره ی رویش گلهای وصلت ، خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم . شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست ، دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند . گفتی :
وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را برتو ببارانم ، وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم ، هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم . چون گفته بودی:
عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق خیس از باران هستند ، گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند . وقتی که پرستوها افسانه ی کوچ را روایت کنند و وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند ، گفتی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند و صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو ...
گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است . وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر لست .
پس تو ای مفهوم نیکوی آسمان ، توای معنای زیبای زندگانی و ای رنگین کمان آرزوها ، بیا !
بنویسیم :
که زندگی همرنگ کوچه باغهای آئینه است
بنویسیم ، که نوازش از تبار گونه های خیس است و سیاوش دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست ، هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم .

کیه که جز من می میره واسه لحن خنده هات
کی برات قصه میگه شبا که خوابت نمیره
کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره
کیه وقتی تشنته تو ابرو بلوا میکنه
اگه یه جرعه بخوای کویرو در یا میکنه
یک شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمیده
خودش میسوزه ولی تن به سایه و اب نمیده
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو میافتم
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره.......

سلام دوست جونای من
بی ادبا
نذاشتن سیاوش این هفته بیاد انقدر خودمو اماده کرده بودم یه عالمه باهاش حرف بزنم باهاش برم بیرون ولی نذاشتن بیاد شاید این هفته بزارن شایدم نذارن.![]()
سیاوش خودت میدونی خیلی عزیزی خیلی هم دوستت دارم
کاش منو تنها نمیذاشتی الان از همیشه تنها ترم با یاد تو می خوابم که هرشب بهم شب بخیر میگفتی بعد می خوابیدی صبحم با یاد تو بیدار میشم عزیزم منتظرت میمونم![]()
حرف رفتنت که میشه دل انگار میشه پرپر
نمی خوام بیاد شبی که واسه ما بشه شب آخر
صد هزار حرف نگفته واسه تو تو سینه دارم
شب و روز از تو نوشتن همیشه همینه کارم
جریان گرم عشقه لحظه لحظه با تو بودن
تو وجود من نشسته بی تو از غصه سرودن
کاش می شد اینو بفهمی که چقدر برام عزیزی
وقت رفتنت یه دنیا غصه تو دلم می ریزی
خوبه این مداد و کاغذ همدم تنهایی هامه
خوبه وقتی بی تو هستم دست کم اینها باهامه
توی دنیای وجودت جز محبت نمی بینم
اینقدر ماهی که با تو حتی ماه رو نمی بینم
حس من حس غریبی از غم و عشق و نیازه
می دونم میایی یه روزی با یه دنیا حرف تازه
اینم شعر دیگه
وقتی بـه تو فکر مــی کنم اشکام مـیشه روونــه

سلام سیاوش خیلی دلم برات تنگ شده بی معرفت این جوری خانومتو میزاری میری از همه دوستام هم معذرت میخوام سعی میکنم جبران کنم دوستت دارم
سلام يکی يه دونه ی دل بی قرارم
عزيزترينم !
نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم !
شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد !
باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره !
تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم ... !
مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی .
مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی .
اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام .
تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه !
بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم ... !
با من بمان ...
با من بمان که هرم نفس هایت گرمی سرای من است
و گرمی دستانت آرامش بخش رویا های من
میلاد تو شادی بخش هستی من است
و وجود تو بهانه سر مستی من !
بهترینم با من بمان ...
بمان و فراموشم نکن ...
تقدیم به تنها مرد زندگیم
کسی که حاضرم فوقانی ترین هستی ام را به او ببخشم !
و تا ابد در کنارش باشم ...


